به بالينم نيا اندوه من مسري است ميگيري كبوتر جان
و خيلي زود تر از انچه تقدير است ميميري كبوتر جان
مدارايم نكن، داروي من مرگ است، مي ميرم، نياگفتم
نياگفتم مگر از اشتياق زندگي سيري كبوتر جان
اگر من قسمتم ديوانگي بود عاشقش بودم، همين خوب است
ولي آيا تو هم در بودنت با عشق درگيري كبوتر جان؟
چرا گلوازه هاي هستي ات را ميكني پر پر مگر مستي؟
چرا پيمانه پيمودي در اين پيمانه سر پيري كبوتر جان
بيا تا خط پرواز را با هم بنوشيم از خم خورشيد
بيا اين بهتر است، ايمان من مسري است ميگيري كبوتر جان
عليرضا قاضي مقدم
نوشته شده توسط محسن در 87/06/22 ساعت 0:18 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY