کی گفته ام این درد جگر سوز دوا کن؟ برخیز و مرا با دل سرگشته رها کن ما را ز تو، ای دوست! تمنّای وفا نیست تا خلق بدانند که یاریم، جفا کن هر شام به همراه دلارام به هر بام در بستر مهتاب بیارام و صفا کن چون باد صبا با تن هر غنچه بیامیز چون غنچه بَرِ باد صبا جامه قبا کن آمیختنت با من اگر هست خطایی برخیز و مپرهیز و شبی نیز خطا کن مستم به یکی بوسه ی شیرین کن و، زان پس خود دانی و... بیهوده چه گویم که چها کن! تا خون دلت غم ببرد از دل ِ سیمین ای تک، بدان پنچه ی بُگـْشوده دعا کن
نوشته شده توسط سعید در 87/06/25 ساعت 2:12 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY